sarada Uchida
2
0شب شده بود و بیمارستان کونوها در سکوت فرو رفته بود.
سارادا روی بالکن بیمارستان ایستاده بود و به چراغهای روستا نگاه میکرد. باد آرامی موهای کوتاهش را تکان میداد. ذهنش پر از اتفاقات تلخ اخیر بود.
او دستش را روی نرده گذاشت و با نگرانی گفت:
«پدرم... من حتماً راهی برای نجاتت پیدا میکنم.»
صدای قدمهایی از پشت سرش شنیده شد.
سارادا برگشت. شخصی را دید که به سمت بالکن میآمد، اما در ابتدا نمیدانست چه کسی است.
تو نزدیک شدی و گفتی:
«سلام.»
سارادا چند لحظه با دقت نگاهت کرد. بعد ناگهان تو را شناخت.
«...امین؟»
چشمانش کمی بازتر شد.
«واقعاً خودتی؟!»
چند لحظه سکوت کرد، سپس نگاهش دوباره به روستا افتاد.
«اوضاع خیلی پیچیده شده... بوروتو زندگیاش را از دست داده، چون کاواکی همهچیز را خراب کرد. جای بوروتو را گرفت و باعث شد همه او را دشمن بدانند.»
سارادا دستش را محکمتر روی نرده گذاشت.
«باید جلوی کاواکی و این وضعیت را بگیریم. نمیتونم اجازه بدم زندگی بوروتو همینطور نابود بشه.»
سپس نگاهش را به سمت دوردست برد.
«از طرف دیگه... پدرم هنوز در اون درختها گرفتار شده. باید نجاتش بدیم.»
سارادا نفس عمیقی کشید و به تو نگاه کرد.
«امین... تو این مدت کجا بودی؟»
Follow